پخ یمه!
ساعت دوازده ظهر تقریبا آماده عروج به ترمینال غرب واسه خریدن بلیط بودم !
کاملا صورتمو سفید کردم، رژ همرنگ رژ " جیل " زدم و اگه موهام لخت و صاف بود حتما همون موقع کوتاش میکردم چون کاملا حس میکردم "جیل" ام !
کفشی که بلندترین پاشنه رو داشت انتخاب کردم و زیر نگاهای سنگین خانواده ی پدری قدم به کوچه نهادم !
"تق تق تق تق" صدای پاشنه های کفشم توی کوچه بم حس جیل بودن میداد و لبخند رضایت رو روی لبم میاورد مخصوصا وقتی منتظر مترو بودم !
حس کردم الان آدمای اطرافم تبدیل به زامبی میشن و من باید از تو کیفم یه تفنگ دربیارمو
تند تند خالی کنم تو مغزشون ! ![]()
نمیدونم به چن نفر زل زدم و زامبی تصورشون کردم تا به ترمینال نکبت رسیدم !
حالا با این قیافه ای که واسه خودم درس کردم عبور از میان شاگرد راننده ها و افراد ترمینال واقعا جالب میشد !!!
به انواع و اقسام زبان ها و لهجه ها چرت و پرت میشنوم !
آخر سر یه مرد میانسال با لهجه ترکی برمیگرده میگه " تبریز خانم؟ میگم "" نخیر "
بعد شورو میکنه ترکی فارسی چرت و پرت گفتن طاقت نیاوردم علم ترکیمو ارائه دادم !
" پخ یمه " !
با صدای بلند !
با اون قیافم حتما بم میومد که همچین جوابی بدم ! ![]()
تقریبا لال شد بعد شورو کرد یه چیزای دیگه گفت که هنوز تو دایره لغات من نیست !
تقریبا میدوام تا برم توی سالن ترمینال !
با اون پاشنه ها و صدایی که میده و قیافه ی کاملا متفاوت با محیط ترمینال !
سرها برمیگردن نگام میکنن !
انواع و اقسام فوشایی که بلدم به خودمو زامبیو جیلو evil و ... میدم. ![]()
" تعاونی عدل ۷ "
رسیدم ! همون مردس که با همه ی اعضای صورتش میخنده !
مقصدمو میدونه !
بلیطو میخرم پا به فرار میزارم !
صدبار ممکن بود سر بخورم با اون پاشنه ها !
یکی نبود بهم بگه تو که بلد نیستی راه بری اینا چی بود پوشیدی؟ اونم واسه اینجا !!!!
بالاخره میرسم ایسگاه مترو !
بازم فکر زامبیا میاد تو مخم ! ![]()
تو فکر اینم که بپرم رو ریل ها و با دسته ای که اونجاس مسیرو تغییر بدم تا برم مرحله بعد که قطار میاد !
همچنان غرق در تفکرات خودمم که متوجه میشم یه پسربچه ده دوازده ساله زل زده بم !
فک کردم شاید باز حواسم نبوده بلند بلند با خودم حرف زدم میبینم نخیر مشکل از پسربچس !!!
اگه چهل سال پیرتر بودم نچ نچ میکردمو میگفتم آخرو زمون شده والا !
پسر پر رو !
وقتی میام رو سطح زمین هم گرممه هم گشنه و تشنم !
یه پسربچه با جیغو گریه جلوی یه سوپرمارکت سعی میکنه باباشو مجبور کنه واسش یه خوراکیه دیگه هم بخره !
یه صدایی تو مخم میگه " من هیچوقت همچین کاری نکردم حتی تو طفولیت "
بالافاصله یه صدای دیگه تو مخم به صدا میاد " همینه دیگه ! از بچگی مامان باباتو بدعادت کردی !! اگه توهم تو بچگیات یکم عربده کشی میکردی الان مجبور نبودی همه چیزاتو خودت بخری ! "
میپیچم تو کوچه ! نه به ژست رفتنم ! نه به قیافه آویزون برگشتنم !
کفشا همچنان تق تق صدا میکنن !
یه خانم از تو 206 سفیدش خم میشه ببینه صدا از کجاس !
کفشا پامو میزنن !
ناله میکنم !
بخودم فوش میدم !
تا ته کوچه همه با صدای تق تق برمیگردن !
یه پسره قبل اینکه سوار پرایدش بشه برمیگرده از فرق سر تا نوک پامو نگا میکنه تا منبع صدا رو پیدا کنه ! بعد پوزخند میزنه !
تو دلم میگم " زهر مار " اما معذب میشم !
به کفشام نگا میکنم بلند میگم " خفه شین "
یکی از پشت سرم میگه " تو هنوزم با کفشات حرف میزنی؟ "
بر میگردم
هیچکس نیست ...